درآمد:

تاکنون پژوهشهای بسیاری درباره غائله فرقه دموکرات در آذربایجان، توسط مورخین و دیگر صاحب‌نظران، به صورت کتاب و مقاله، تدوین شده است و پژوهشگران معتبری به بررسی ابعاد و زوایای مختلف این رویداد تاریخی، اقدام کرده‌اند. وابستگی همه‌جانبه فرقه دموکرات به اتحاد جماهیر شوروی سابق، آنچنان در جریان پیدایش و فرجام غائله این فرقه مشخص و محرز شد که هیچ اختلافی در این باره میان پژوهشگران معتبر، وجود نداشته باشد. حتی نویسندگانی هم که بنا بر تمایلات ایدئولوژیک عمدتاً چپ‌گرایانه و یا احیاناً قوم‌مدارانه، از موضعی همدلانه با این جریان مواجه می‌شوند هم هرگز نمی‌توانند وابستگی آشکار آن را به شوروی سابق انکار کرده و ناگزیر از آسیب‌شناسی این وابستگی می‌شوند! به همین ترتیب هم، یکی از مواردی که مورد اجماع پژوهشگران قرار دارد، این مهم است که غائله فرقه دموکرات در آذربایجان، از اساس در ادامه مطامع اقتصادی امپریالیسم شوروی سابق در کشورمان و به ویژه ماجرای کوششهای شوروی برای کسب امتیاز اکتشاف و استخراج و بهره‌برداری از نفت شمال ایران، پدید آمد. به همین دلیل است که اغلب پژوهشهایی که درباره غائله فرقه دموکرات صورت گرفته است، دربردارنده وجوهی از قضایای اقتصادی موثر در ایجاد این غائله می‌باشد. اما تا به آنجایی که من دنبال کرده‌ام، تاکنون به طور منحصر، سیاست اقتصادی فرقه دموکرات آذربایجان مورد بررسی مستقل قرار نگرفته است. شاید دلیل اصلی این فقدان در محدود و مختصر بودن موضوع مطالعه، برای پژوهشی مستقل باشد و این‌که در اغلب پژوهشهای معتبر، به زوایای  اقتصادی خارجی و داخلی این رویداد، به تفصیل پرداخته شده است. لذا این مختصر در واقع مروری است بر داده‌های برخی از پژوهشهای پیشین در این‌باره، که من تلاش کرده‌ام در اندازه توان و بضاعت اندک و مختصری که دارم، آنها را از زاویه سیاست اقتصادی فرقه دموکرات آذربایجان، بازبینی کنم. به ویژه در باره وضعیت اقتصادی حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان، از پژوهش ارزنده خانم فاست درباره بحران آذربایجان، که توسط استاد کاوه بیات، به پارسی برگردانده شده است، بهره می‌برم.

پیش از پرداختن به موضوع این مختصر، می‌بایست به این مهم اشاره داشته باشم که در این نوشته، به جهت پرهیز از بار ایدئولوژیک و روش‌شناختی سوار بر مفهوم اقتصاد سیاسی[1] از کاربست آن اجتناب شده و سیاست اقتصادی[2] به کار می‌رود. علاوه بر دلیلی که پیشتر به آن اشاره رفت، باید افزود که از آنجایی که اقتصاد سیاسی به تاثیرات متقابل فرآیندهای سیاسی و اقتصادی بلندمدت بر یکدیگر می‌پردازد، شاید کاربست آن برای جریانی دست‌نشانده و کوتاه‌مدت که از شکل‌دهی به چنین فرآیندهایی ناتوان بود و در سودای ایجاد آن هم ناکام ماند، چندان دقیق نباشد. به همین جهت است که به باور من، کاربست سیاست اقتصادی که بیانگر سیاست‌گذاری و تصمیمات کوتاه‌مدت‌تر در حوزه اقتصاد است، می‌تواند در توصیف عملکرد حکومت مستعجل فرقه دموکرات در آذربایجان، گویاتر و دقیق‌تر باشد.

 

اشغال ایران و نفت شمال؛ پیش‌زمینه‌های سیاسی و اقتصادی پیدایش فرقه دموکرات در آذربایجان:

 

اشغال ایران توسط قوای متفقین در شهریورماه 1320 خورشیدی، شرایط اقتصادی بحرانی و وخیمی را برای ملت ایران رقم زد. افت و کاهش تولید در بخشهای اقتصادی، بلافاصله در پی اشغال کشور پدید آمد. اثر فوری کاهش تولید، در تنزل بودجه دولت و سطح زندگی مردم نمودار شد. در این میان به ویژه کاهش تولید محصولات پایه و خوراکی در کشاورزی، در کنار تقاضای مصرفی بالا و تحمیلی قوای اشغالگر، فقر مالی مردم را در نوردیده و به گسترش فقر غذایی در کشور منجر شد. این بحران خصوصاً در استانهای شمالی کشور، از جمله استانهای ساحلی دریای خزر و آذربایجان که جولانگاه قوای اشغالگر شوروی بودند، منجر به بروز قحطی و گرسنگی گسترده شد.بخش صنعت نیز در این زمان با رکود گسترده‌ای مواجه گشت. جدای از مشکلات زمان جنگ و اشغال برای این بخش، از آنجایی که صنایع نوپای ایران در زمینه فن‌آوری به آلمان وابسته بودند، قطع روابط با این کشور عملا منجر به توقف فعالیت بسیاری از واحدهای صنعتی شده بود. در بخش خدماتی، حضور متفقین رونق مختصری را در مواردی مانند تجارت داخلی یا تعمیر و نگهداری خطوط راه‌آهن را به دنبال داشت، اما این بخش به طور کلی، گستره وسیعی از نیروی کار کشور را در بر نمی‌گرفت. در تجارت خارجی نیز متفقین با کاهش صد در صدی ارزش ریال ایران، با روشهایی غیرقانونی و استثمارگرایانه همچون چاپ اسکناس ایرانی و گشایش اعتبار برای خودشان و خودداری از پرداخت بهای نقدی اقلام صادراتی ایران، از جمله نفت،عملاً هزینه حضور نظامی ناخوانده‌شان در ایران را به این کشور تحمیل کردند.در نهایت این وضعیت سبب شد که دولت ایران که در خلال سالهای دهه 1310 خورشیدی، بودجه‌ای متعادل و فاقد کسری بودجه داشت، در سال 1322 خورشیدی، 50 میلیون دلار کسری بودجه پیدا کند. (فوران،1382: 397-395)

در چنین شرایطی بود که بخشی از نخبگان و افکار عمومی جامعه ایران، آنچنان که در مطبوعات آن دوره نمود یافته است، با اعطای امتیازات نفتی جدید، به ایالات متحده آمریکا و پادشاهی متحد بریتانیا، به مثابه راهکاری برای افزودن درآمدهای ارزی و فائق آمدن بر کسری بودجه دولت، توافق داشتند. در این زمان آمریکایی‌ها علاقه‌مند به ورود و بریتانیایی‌ها خواهان گسترش حضور خود در صنایع نفت ایران بودند. به ویژه آمریکایی‌ها به مثابه نیروی سومی نوظهور، مورد علاقه و تمایل بیشتری از جانب ایرانیان واقع شدند. حکومت ایران به خصوص تمایل داشت که امتیازکشف و استخراج منابع نفتی در جنوب شرقی کشور را به آمریکایی‌ها اعطا کند تا ضمن این‌که سلطه بریتانیا بر سواحل جنوبی ایران را مهار کند، با صاحب منافع کردن آمریکایی‌ها در ایران، از پشتیبانی این کشور جهت حفظ استقلال خود در مقابل شوروی و بریتانیا، بهره‌مند شود. اما انتشار اخبار و شایعاتی از مذاکرات محرمانه حکومت ایران با شرکتهای نفتی آمریکا و بریتانیا، اعتراضاتی را به دنبال داشت که عمده‌ترین آن از جانب حزب توده و فراکسیون پارلمانی آن صورت گرفت که مدعی مخالفت با اعطای هر امتیازی به بیگانگان، تا پیش از پایان جنگ بودند. البته رهبران این حزب در آن زمان نمی‌دانستند که تنها تا چند ماه دیگر ناگزیر به عدول از این موضع و حمایت از اعطای امتیاز نفت شمال به اتحاد جماهیر شوروی خواهند شد! (ذوقی، 1372: 161-154)

شورویها که از طریق ارگانهای اطلاعاتی خود از مذاکرات محرمانه دولت ایران با شرکتهای آمریکایی و بریتانیایی اطلاع حاصل کرده بودند، از بابت احتمال اعطای امتیاز نفت به رقبای متفق خود احساس نگرانی کرده و در شهریورماه سال 1323 خورشیدی، هیئتی را به سرپرستی کافتارادزه، معاون کمیساریای امور خارجی شوروی، به ایران گسیل داشتند. ماموریت کافتارادزه در ایران، انجام مذاکره برای دریافت امتیاز کشف و استخراج منابع نفتی در شمال ایران بود. اما پس از اقامت حدوداً دوماهه خود در ایران، از اعمال فشار به دولت ایران بهره‌ای برای دولت متبوع خود نگرفت و به شوروی بازگشت. پس از پایان سفر بی‌نتیجه کافتارادزه به ایران، شورویها به تلافی از حرکت قطارهای حامل خواربار از آذربایجان به تهران جلوگیری کرده، و تظاهرات اعتراضی بر علیه محمد ساعد نخست‌وزیر وقت را با حضور مستقیم کادرهای نظامی و دیپلوماتیک خود در ایران، سازمان دادند. (حسنلی، 1384: 44-42) حزب توده نیز ضمن مشارکت فعال در این تظاهرات، برخلاف مواضع چند ماه پیش خود، این بار از اعطای امتیاز به کشوری خارجی، با توجیه ایجاد موازنه، حمایت پرشوری می‌کرد.

چند ماه بعد، در خرداد و تیر 1324خورشیدی، زمانی که به استالین گزارش‌هایی مبنی بر آغاز عملیات اکتشاف نفت توسط بریتانیایی‌ها در شمال ایران و شرق تهران رسید، کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی ضمن تصویب قطعنامه‌ای برای راه‌‌اندازی جنبش‌های جدایی‌طلبانه در شمال ایران، سازماندهی این جنبشها را به مولوتف وزیر امورخارجه شوروی و معاونش کافتارادزه و باقراف، رئیس‌جمهور شوروی آذربایجان سپرد. این قطعنامه ضمن تاکید بر دستیابی استان آذربایجان ایران به  خودمختاری، به میرجعفرباقراف، که از مدتها پیش برای متقاعد کردن مقامات دولت مرکزی شوروی به الحاق آذربایجان ایران به شوروی می‌کوشید، ماموریت اجرای این قطعنامه را محول کرد. (مامولیا، 1395: 114) 

البته لازم به ذکر است که شاید گزارش‌های اطلاعاتی رسیده به رهبران شوروی، تنها منجر به شتاب گرفتن توطئه‌ای بوده که آنها از سالهای پیش مترصد فراهم آمدن فرصتی مناسب برای انجامش بودند. چه آنکه شوروی‌ها در بهار سال 1320 خورشیدی، یعنی چندماه پیش از هجوم شوروی به ایران، 3816 نفر از کادرهای حزبی و امنیتی و فنی خود را برگزیدند که در حمله‌ای که به ایران تدراک می‌دیدند، در صفوف ارتش سرخ قرار گرفته و مشخصاً دراستان آذربایجان مستقر بشوند. (حسنلی، 1384: 18-17) این تدارکات خود گواه روشنی بر برنامه‌ریزی استراتژیک شوروی‌ها برای آذربایجان ایران از بدو امر می‌باشد. به بیان دیگر، ایجاد نفوذ و غائله در آذربایجان از ابتدای اشغال ایران، در برنامه شورویها بود و جریان ناکامی آنها در کسب امتیاز نفت شمال ایران، تنها شدت و جهت آن را تعین کرد. شدت و جهتی که در پیدایش فرقه دموکرات آذربایجان موثر افتاد. 

فرقه دموکرات در آذربایجان؛ اقتصاد و زبان:

شاید دلیل این‌که استراتژیست های شوروی،از ابتدا استان آذربایجان ایران را ناحیه‌ای مساعد برای پیشبرد اهداف توسعه‌طلبانه خود قلمداد کردند، به هم‌نامی این استان با نامی بود که پیشتر درسالهای پایانی دهه دوم قرن بیستم و در زمان حکومت پان‌ترکیستهای مساواتی، برای به اصطلاح جمهوری شوروی هم‌مرز با ایران، یعنی آذربایجان جعل شده بود. این مهم و نیز واقعیت هم‌زبانی دو ناحیه بی‌شک توجه رهبران شوروی را برانگیخته بود. علاوه بر این، همانطور که پیشتر هم اشاره شد،القائات الحاق‌گرایان حاکم در باکو، و مشخصاً میرجعفر باقراف، در برانگیختن مطامع سلطه‌جویانه رهبران شوروی، موثر واقع شده بود.

از سوی دیگر، استان آذربایجان هم به مانند دیگر نقاط ایران، روزگار سختی را به دلیل بحرانهای ناشی از جنگ جهانی و اشغال کشور را می‌گذراند. همانطور که گفته شد، آذربایجان به همراه استان‌های ساحلی خزر، مشکلات مضاعفی را به دلیل حضور گسترده ارتش سرخ، تا حد شیوع قحطی و گرسنگی متحمل شده بود. این شرایط وخیم معیشتی، سبب بروز نارضایتی‌های گسترده در میان مردم می‌شد که هرازگاهی در اشکالی چون اغتشاشات خیابانی و اعتراضات کارگری نمود می‌یافت. ناآرامی‌هایی که شوروی‌ها به پشتوانه ایدئولوژی سوسیالیستی، و بهره‌برداری از ابزار حزب توده و اتحادیه کارگری وابسته به آن (شورای متحده آذربایجان)، تلاش در جهت بهره‌برداری از آن‌ها را داشتند. شورای متحده آذربایجان، از امرداد سال 1323 خورشیدی، یعنی هم‌زمان با آغاز تکاپوی شورویها برای کسب امتیاز نفت شمال، شورش‌های کارگری بی‌سابقه‌ای را سازماندهی کرد. کارگران وابسته به این شورا با حمله به کارخانه‌های کبریت‌سازی و نخ‌ریسی در تبریز، آنها را به اشغال درآورده و اقدام به تهدید به قتل و گروگانگیری کارفرمایان و بستگانشان کردند.اقدامات خشن شورای متحده آذربایجان، منجر به کسب امتیازاتی از کارفرمایان مرعوب، برای کارگران و شورای متحده گردید. سه ماه بعد در آبان‌ماه، همین شورا با حمایت ارتش سرخ، تظاهرات گسترده‌ای را در شهرهای آذربایجان به جانبداری از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی‌ها سازماندهی کردند. سیر رویدادها به این ترتیب به جهتی رفت که تا پایان سال، در پی احساس ناامنی گسترده از سوی کارفرمایان مهاجرت دسته‌جمعی کارخانه‌داران و بسیاری از اعیان شهر، از تبریز به تهران رقم بخورد. (لاجوردی، 1369: 188-183) چنین وضعیتی تبعاً به تعطیلی کامل کارخانه‌ها و کسادی هرچه بیشتر فعالیتهای اقتصادی منجر می‌شد واگر ازیک‌سوابعاد نارضایتی عمومی را گسترش می‌داد، از سوی دیگر منجر به قدرت‌گیری هرچه بیشتر گماشتگان شوروی بر راس جنبش کارگری، نظیر محمد بی‌ریا (از رهبران بعدی فرقه دموکرات) در عرصه سیاسی ناحیه آذربایجان می‌گردید. به این ترتیب شوروی‌ها می‌توانستند که از بستر فراهم آمده نارضایتی، به سود خود و در جهت پیشبرد اهداف‌شان استفاده کنند.

اما بستر دیگری که به طور بالقوه، می‌توانست زمینه‌ساز بهره‌برداری شوروی‌ها باشد، شکاف‌های قومی و ناحیه‌ای پدید آمده در آذربایجان، از زمان استقرار دولت مدرن در ایران در دهه آغازین سده جاری خورشیدی بود. آذربایجان به طورکلی و به ویژه شهر تبریز در دوارن حکومت قاجار، به عنوان تختگاه ولیعهد، و همچنین به عنوان درواز ورودی ایران به قفقاز و عثمانی، از موقعیت سیاسی و اقتصادی ممتازی هم‌طراز با پایتخت، در سطح کشور برخوردار بود.اما شماری از تحولات داخلی و خارجی، تبریز را از موقعیت پیشین دور کرده، و آن را همطراز با دیگر شهرهای مرکزی در نواحی کشور و پس از پایتخت قرار داده بود. در بعد داخلی، با انقراض پادشاهی سلسله قاجاریه و استقرار دولت مدرن در زمان رضاشاه پهلوی که موجب تمرکز قدرت در پایتخت می‌شد، اهمیت سیاسی این شهر را کاست و در بعد خارجی هم، وقایعی چون وقوع جنگ جهانی اول، پیروزی انقلاب بولشویکی اکتبر 1917 در روسیه و فروپاشی امپراطوری عثمانی در ابتدای دهه 1920میلادی، موقعیت برتر تبریز و آذربایجان را در تجارت با اروپا، مختل کرد. پس از آن هم با راه‌اندازی راه‌آهن و فرودگاه‌ و بندرگاه‌ها در دیگر نقاط ایران و به تبع آن، ایجاد و گسترش ترابری ریلی و هوایی و دریایی در جهت تجارت خارجی، موقعیت تجاری تبریز و آذربایجان را که بیشتر متکی بر ترابری جاده‌ای بود، به طور روزافزونی با افت مواجه می‌ساخت. چنین وضعیتی به ناگزیر نارضایتی‌هایی را به ویژه در شهر تبریز به دنبال داشت و موجب رشد تمایلات ناحیه‌گرایانه می‌شد.

اما شکاف فقط در زمینه‌های سیاسی و اقتصادی، ایجاد نشده بود. در زمینه‌های فرهنگی هم شکافی مشخصاً محدود بر سر مقوله زبان، پدید آمده بود. پیش از آن در ربع قرن پیش و در جریان قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز، بر تقویت و گسترش زبان فارسی در خطه آذربایجان تاکید هم شده بود. اما اینک موقعیت زبان فارسی که از دیرباز در آذربایجان به سان دیگر نقاط ایران، به مثابه زبان نوشتاری و میانجی کاربرد داشت، از سوی شماری از کسانی که تحت تاثیر ملت‌سازی‌های ترکی در قفقاز و تا اندازه کمتری آناطولی قرار داشتند، به چالش گرفته شده بود. اما گستره این شکاف آنقدر نبود که تا پیش از ظهور فرقه دموکرات، نمودی سیاسی پیدا کند. (احمدی، 1383: 233-232) در واقع باید گفت که این شکاف، ره‌آورد شماری از ایرانیان آذربایجانی بود که مستقیماً در معرض تحولات سیاسی قفقاز یا آناطولی قرار گرفته بودند. در سالهای قرن نوزدهم میلادی، هزاران ایرانی از آذربایجان، برای کارگری به باکو رفته و اغلب در آنجا تا سالهای دهه 1930 (1310) که دولت شوروی مبادرت به اخراج آنها به ایران کرد، ماندگار شدند. این قبیل ایرانیان، مستقیما تحت تاثیر تحولات قفقاز از جمله ملت‌سازی ترکی و بولشویسم قرار گرفتند. دور بودن چند دهه‌ای این گروه از ایرانیان از کشور، زمینه‌ساز بیگانگی آنها با بسیاری از مظاهر ملی، از جمله زبان فارسی شده بود. بازگشت این ایرانیان به ایران در سالهای پایانی حکومت رضاشاه پهلوی، گروه حاملی ولو محدود را برای این شکاف در آذربایجان فراهم آورد.

سید جعفر جوادزاده مشهور به پیشه‌وری، نیز خود از فرزندان ایرانیان مهاجر به باکو بود. وی در خلخال متولد شد، ولی در کودکی به همراه خانواده خود به بادکوبه (باکوی امروز) مهاجرت کرد. وی فعالیت سیاسی را در همانجا آغاز کرد و در جریان انقلاب بولشویکی روسیه، حضوری فعال داشت. وی از بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایران بود که پس از پیروزی این انقلاب، در باکو بنا نهاده شد. نخستین فعالیت سیاسی او در ایران، در سال 1918 میلادی (1297 خورشیدی) رقم خورد که از طرف حزب کمونیست شوروی برای یاری رسانی به شورشیان جنگلی، به گیلان اعزام شد. سپس در سال‌های نخست دهه 1300خورشیدی، به تهران آمد تا هسته‌های کمونیستی را سازماندهی کند. سرانجام پیشه‌وری در سال 1310 خورشیدی به زندان افتاد و به مدت ده سال تا زمان پایان پادشاهی رضاشاه پهلوی در حبس بود. پس از آزادی از زندان، مدتی با حزب توده همکاری داشت ولی پس از چندی از آن جدا شد. پیشه‌وری یکسالی را به انتشار روزنامه آژیر گذراند، تا این‌که در سال بعد، تحت حمایت ارتش سرخ شوروی، در دوره چهاردهم مجلس شورای ملی به نمایندگی تبریز در مجلس شورای ملی انتخاب شد، اما به دلیل همین سوابق، اعتبارنامه‌اش رد شد. وی سپس به اشاره شورویها به تبریز رفت و هدایت فرقه دموکرات را در آنجا بر عهده گرفت. (احمدی، 1383: 285) وی پس از آنکه هدایت فرقه دموکرات را برعهده گرفت، کوشید تا از مقوله زبان به عنوان وسیله‌ای برای تمایز بخشی میان آذربایجان با سایر نقاط ایران استفاده کند و امیدوار بود که از این طریق موفق به بسیج گسترده توده‌ای در آذربایجان بشود. (احمدی، 1383: 289-288) اما سیر رویدادها نشان داد که این مقوله اگر برای معاودین باکو اولویت داشت، برای قاطبه مردم آذربایجان، واجد این ویژگی نبوده است.

به این ترتیب بود که در نخستین اعلامیه منتشره فرقه دموکرات آذربایجان در 12 شهریور 1324، تاکید بر مسائل اقتصادی و زبانی، با کلیدواژه‌های زبان زیبای مادری و ثروت‌های بیکران آذربایجان، در محوریت قرار گرفت.(حسنلی، 1384: 61-60) از میان این دو مطالبه کانونی فرقه دموکرات، تاکید بر تعلق ثروتهای بیکران آذربایجان به این خطه به جهت راه‌اندازی صنایع، وعده‌ای دست‌کم میان مدت بود که می‌بایست مدت زمانی برای راستی‌آزمایی آن سپری می‌شد، ولی در مورد مقوله زبان مادری فرقه به سرعت قادر به اجرایی کردن آن بود و در پی کسب قدرت مستعجل خود زیر حمایت ارتش شوروی هم با رسمیت بخشیدن به زبان ترکی و غیرقانونی خواندن زبان فارسی، اجرایی شد. اما زمانی که به این نکته توجه شود که در جریان برگزاری انتخاباتی خودسرانه و غیرقانونی برای مجلس ایالتی آذربایجان (پائیز 1324 خورشیدی) از جمعیت نزدیک به 200 هزار نفری آن روز تبریز که احتمالا دست‌کم نیمی از آن واجد شرایط شرکت در این انتخابات بوده‌اند، تنها کمتر از 24 هزارنفر در این انتخابات که در اوج هیجان ناشی از ظهور فرقه دموکرات بوده شرکت می‌کنند و بی‌شک شمار قابل توجهی از این رای‌دهندگان هم مجذوب شعارهای اقتصادی و تظاهرات آزادیخواهانه فرقه دموکرات شده بودند، (لاجوردی، 1369: 196) می‌توان پی به گستره محدود مطالبه زبانی فرقه در میان مردم آذربایجان برد. به این ترتیب، این سیاست اقتصادی فرقه دموکرات بود که جدای از حمایت حیاتی قوای اشغالگر شوروی، در بقا و دوام آن اهمیت به سزایی پیدا کرد.

سیاست اقتصادی فرقه دموکرات؛ تناقض و شکست:

رهبران فرقه دموکرات آذربایجان، کمونیستهایی بودند که لنینیسم را به مثابه ایدئولوژی نوسازی برای جوامع ماقبل سرمایه‌داری که اساساً واجد شرایط تاریخی انقلاب‌های سوسیالیستی مدنظر مارکس نبودند، باور داشتند. لنینیسم سرمایه‌داری دولتی را به مثابه راهکاری برای این میان‌بر تاریخی برگزیده بود. به این ترتیب که سرمایه‌داری دولتی، ضمن نظارت بر فرآیند تولید و توزیع، عقد قرارداد با اقتصادهای پیشرفته‌تر را نیز دنبال می‌کرد تا زمینه رشد و گسترش صنعت را فراهم آورد و در نتیجه مبانی اقتصادی لازم برای گذار به سوسیالیسم ایجاد ‌شود. ( بشیریه، 1383: 94). بی‌تردید رهبران فرقه دموکرات آذربایجان هم به سان اغلب رهبران کمونیست معاصر خود، چنین تصورات و مطلوبیتهایی داشتند. اما شرایطی که در آن قرار داشتند، به گونه‌ای بود که تحقق این رویا را مقدور نمی‌ساخت. اما این سبب نمی‌شد که رهبران فرقه و حامیان بولشویک آنها، یکسره از این آموزه‌ها دست بشویند. لذا سیاست اقتصادی فرقه دموکرات آذربایجان، در طول دوره زمامداری بر آذربایجان، پیوسته میان آرمان‌ها واقعیات و اقتضائات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی در نوسان بود. این سردرگمی تاحدودی اجتناب‌ناپذیر، سرانجام فرقه دموکرات را پیش از عرصه سیاسی، ظرف مدت کوتاهی در عرصه اقتصادی به شکست کشانید.

اساسی‌ترین مشکل فرقه دموکرات در این بود که رهبران آن تا حدی ناگزیر به پرده‌پوشی مقاصد تجزیه‌طلبانه و الحاق‌گرایانه خود بودند. آنها دست‌کم ادعای این را داشتند که خواستار باقی ماندن در چارچوب ایران هستند و تمایلات واگرایانه خود را جز از موضع تهدید، بیان نمی‌کردند. همین الزام سبب می‌شد که رهبران فرقه، برخلاف باورهای کمونیستی‌شان، خود را پایبند به احترام به مالکیت خصوصی نشان دهند، حتی اگر عملکردی مغایر با این ادعا داشتند. برای نمونه، می‌توان اشاره داشت که در حالی که فرقه اقدام به سازماندهی و تسلیح طرفداران خود با نام فدائیان می‌کرد، به تجار و مالکینی که از بابت اعمال خشونت‌آمیز این دستجات مسلح احساس نگرانی می‌کردند، گفته می‌شد که فدائیان توسط فرقه ایجاد نشده وصرفاً گروههای دفاعی خودجوش هستند که برای مقابله با آنچه مرتجعین عنوان می‌کردند، شکل گرفته‌اند. (حسنلی، 1384: 72-71) و البته چنانچه هریک از این مالکین، از آذربایجان خارج می‌شدند، دشمن خلق آذربایجان تلقی شده و اموالشان در آنجا مصادره و تقسیم می‌شد.

اما این سردرگمی در موقعیت، تنها محدود به مالکیت خصوصی نبود و تا جایگاه حکومت فرقه در ایران، امتداد می‌یافت. این وضعیت در سیاست اقتصادی حکومت مدعی خودمختاری فرقه دموکرات تا به آنجا پیش می‌رود که فرقه دموکرات، علی‌رغم ادعای تلاش در جهت باقی ماندن در چارچوب ایران، تقاضای صدور اجازه چاپ اسکناس و انتشار آن را از شوروی می‌کند. (حسنلی، 1384: 125-124)

وضعیت نامتعادل مالی فرقه علی‌رغم کمکهای گسترده جنسی و مالی شوروی از بدو امر (حسنلی، 1384: 67 و 147) تداوم می‌یابد. حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان، به علت قطع ارتباط مالی با مرکز ناگزیر از افزایش سرسام‌آور مالیاتها شده و به وضع مالیاتهای جدید برای هرگونه رابطه تجاری با خارج از آذربایجان می‌شود. حتی اقشار کم‌درآمد هم مورد مطالبات مالیاتی قرار گرفتند که در سایر نقاط ایران از آن معاف بودند. اما سختگیری‌های مالیاتی هم برای نجات حکومت فرقه دموکرات از تنگنای مالی افاقه نکرد و این حکومت که پیشتر برداشت‌های بالا از حسابهای شخصی در بانکها را ممنوع کرده بود، پس از چندی برای تامین حوایج مالی خود، رسماً شعبه تبریز بانک ملی را تصرف کرد و اما پس از این‌که مشخص شد این بانک حدود 10 میلیون تومان کسری دارد، دستور توقف عملیات خصوصی بانک را صادر کرد. پس از ابلاغ دستورالعملهای مشابه به سایر بانکهای فعال در تبریز، تشویش و نگرانی سپرده‌گذاران افزایش یافت. پس از آن تعدیل نیروی شاغل در بانکها و سپس اخراج کارمندان منتظرخدمت، راهکار بعدی حکومت فرقه دموکرات که از پرداخت حقوق نقدی به کارکنان خود عاجز مانده بود، شد. راهکاری به بیکاری موجود در آذربایجان، گستره بیشتری بخشید. حکومت فرقه دموکرات، در زمینه بازرگانی هم فاجعه‌بار بود. حکومت فرقه با منع فروش مواد غذایی به خارج از محدوده آذربایجان و وضع عوارض سنگین برای کالاهای ورودی، عملا تجارت داخلی را به تعطیلی کشاند. در زمینه تجارت خارجی هم تنها کشوری که حاضر به تجارت با این حکومت یاغی شد، پشتیبان آن اتحاد جماهیر شوروی بود. اما کمتر بازرگانی حاضر به شراکت در این جریان که دقیقاً به هواداری از فرقه دموکرات بود، می‌شد. مجموعه این شرایط سبب شد که حقوق کارگران هم که پیشتر محل اصلی تبلیغ و جذب فرقه دموکرات بود، به طرز چشمگیری کاهش پیدا کند.وضعیت کشاورزی نیز با توجه به عواملی چون بی‌ثباتی ناحیه و کاهش نقاط زیر کشت در اثر کوچک شدن بسیاری از زمینهای زراعی مصادره‌ای و ناتوانی کشاورزان از اداره این زمینها، چندان درخشان نبود و منجر به بروز نارضایتی‌های گسترده در میان کشاورزان و مالکین شد. تنها بخش نسبتا موفقیت‌آمیز سیاست اقتصادی فرقه دموکرات، در خدمات شهری بود که با پشتیبانی روسها موفق به انجام پاره‌ای اقدامات از قبیل آسفالت معابر و راه‌اندازی سیستم اتوبوس‌رانی و دیگر اقدامات دارای وجه نمایشی شدند. از دیگر این اقدامات، راه‌اندازی دانشگاه تبریز (در واقع تبدیل دانشسرای تبریز به دانشگاه) بود که بخشی از هزینه آن در پی توافق موقت حکومت فرقه با نخست‌وزیر قوام، تامین شد.  (فاوست، 1374: 119-115)

وضعیت مالی بحرانی حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان را شاید پیش از هرکس، مرتضی‌قلی بیات، نخست‌وزیر سابق که همزمان با آغاز غائله فرقه دموکرات در آذربایجان به استانداری آنجا برگزیده شده و از فعالیتش توسط فرقه ممانعت به عمل آمد، پیش‌بینی کرده بود که به پیشه‌وری و دیگر سران فرقه در پاسخ به داعیه خودمختاری‌خواهی آنها گفته بود که ((شما قادر نیستید به صورت خودمختار زندگی کنید.)) (حسنلی، 1384: 90) شکست سیاست اقتصادی فرقه دموکرات، پیامد تناقضات فکری و عملی این گروه بود و پیش از شکست سیاسی - نظامی آن رقم خورد. فرقه دموکرات آذربایجان،به عنوان یک جریان وابسته و دنباله‌رو درموقعیتی نبود و نمی‌توانست که دعاوی و عملکردی متناسب با ماهیت و اهداف خود را دنبال کند. انهدام حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان، در 21 آذرماه سال 1325 خورشیدی، پیامد گریزناپذیر تناقضات و نادرستی‌هایی بود که این حکومت از ابتدا واجد آن بود و در اینجا کوشش شد تا مروری بر وجوهی از آن، به ویژه در زمینه اقتصادی ارائه شود. شکست اقتصادی فرقه دموکرات سبب شد که میزان حمایت اجتماعی در آذربایجان از این فرقه به حداقل ممکن برسد و در کنار دیگر عوامل موثر، فروپاشی آن را تسریع کند تا به این ترتیب، میان‌پرده‌ای تلخ و در عین حال آموزنده، از تاریخ پر فراز و فرود این سرزمین کهن، به پایان برسد.

 

فهرست منابع:

احمدی، حمید (1383). قومیت و قوم‌گرایی در ایران: افسانه و واقعیت. تهران: نشر نی.

بشریه، حسین (1383). تاریخ اندیشه‌های سیاسی در قرن بیستم؛ جلد اول: اندیشه‌های مارکسیستی. تهران: نشر نی.

حسنلی، جمیل (1384). فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان. (منصور همامی، مترجم). تهران: نشر نی.

ذوقی، ایرج (1372). مسائل سیاسی – اقتصادی نفت ایران. تهران: شرکت انتشاراتی پاژنگ.

فاوست، لوئیس (1374). ایران و جنگ سرد: بحران آذربایجان (25-1324). (کاوه بیات، مترجم). تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه.

فوران، جان (1382). مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس از انقلاب اسلامی. (احمد تدین، مترجم.) تهران: موسسه خدمات فرهنگی رسا.

لاجوردی، حبیب (1369). اتحادیه‌های کارگری و خودکامگی در ایران. ( ضیاء صدقی، مترجم). تهران: نشر نو.

مامولیا، گئورگ (1395). بحران ایران و بحران ترکیه در آستانه جنگ سرد: نگاهی از منظر آرشیوهای قفقاز 26-1325. (مجتبی برزویی، مترجم). فصلنامه گفتگو.شماره  71، آبان‌ماه 95.       

 

 

                   

 

          

       

       

  

 

 

 



[1] Political Economi

[2] Economic Policy

هنگامی که چنگیزخان «کوچلوک» را از بین برد و با ایران خوارزمشاهی هم‌مرز شد، در میان مسلمانان و غیرمسلمانان آسیای میانه و به طور کلی شرق، هیچ‌ کس نامدارتر از سلطان محمدخوارزمشاه نبود. او بر امپراتوری عظیمی که از شرق تا بیش‌بالیغ، در قلب آسیای میانه و از غرب تا نزدیکی بغداد را شامل می‌شد، حکم می‌راند. حتی در عمان دوردست به نامش خطبه می‌خواندند.[1]

دستگاه خلافت را به وحشت انداخته، همة عصیانگران و یاغیان را منکوب کرده بود. سپاهیانش بالغ بر چهارصد هزار «سوار کارزاری» بودند و خزانه‌اش پُر و سرشار و این همه موجب غرور و ادامة سیاست توسعه‌طلبی وی در منطقه بود. با این حال، دستگاه خوارزمشاهی از راز بقای حکومت که خشنود نگاه‌داشتن مردم است، آگاهی نداشت.


خوارزمشاهیان در طول تاریخ حکومت خود متکی بر فئودال‌های ایلی صحراگردی بودند که از سرزمین‌های موطن خود کنده شده بودند و به منظور دستیابی به تیول و ثروت‌های بیکران شهرهای آباد و متمدن، در خدمت‌ ‌سلاطین شمشیر‌ ‌می‌زدند و هنوز پس از طی سالهای متمادی در وطن جدید ریشه نکرده، با آن اخت نشده بودند. ایرانیان این مسأله را به‌خوبی درک می‌کردند و چون روزهای اول، آنها را به چشم بیگانة‌ غاصبی می‌نگریستند که بر سرزمینشان مسلط شده‌اند.


سلطان محمد، چون پدران خود، به فئودال‌های ایلی و سپاهیان ترک متعلق به آنان اتکا داشت که به شکل دسته‌های چندین هزار نفری در طی سالیان متمادی وارد ایران شده و سکنی گزیده بودند. به این ترتیب فرماندهان ایلی و خاندان سلطنت به طور متقابل موجودیت خویش را در گرو تحکیم قدرت یکدیگر می‌دیدند و هر دو به هم نیاز داشتند. خوارزمشاهیان ناچار بودند برای استفاده از نیروی عظیم انسانی ایلات در پیشبرد کار خود، خواسته‌های خانان را از لحاظ ثروت و تیول و مقامات درجة اول برآورده سازند. به همین جهت، مشاهده می‌کنیم که کلیة شغلهای حساس و درجة‌ اول، چه اداری، چه سپاهی، در اختیار خوارزمیان است، نه ایرانیان. گذشته از این مسأله، در درون دستگاه حکومتی دودستگی وجود داشت که بر اثر نفوذ «تَرکان‌خاتون» با بهره‌وری از نیروی عظیم انسانی ایل خود ـ که در گذشته به یاری همسر و اکنون به یاری فرزندش آمده بود ـ خویشتن را در حکومت شریک و سهیم می‌انگاشت. سلطان محمد با وجود نارضایتی شدید از این مشارکت، قادر به برکناری مادر و یارانش نبود؛ زیرا به نیروی ایلی وی نیاز مبرم داشت.


با این دلایل، خوارزمشاهیان اگرچه در جبهه‌های پشت مرزها پیروز بودند، در جبهه‌های داخلی همواره با طغیان‌های ایالات و شهرها روبرو می‌شدند و پیوسته در زندان‌های حکومتی بر عدة حکام و یاغیان افزوده می‌شد؛ بنابراین شگفت‌انگیز نیست اگر در چنین وضعی از ماورای مرزها، قومی بیگانه و پرخروش بر ایران بتازد. مغولان یکپارچه و با اعتقاد به ریاست معنوی و مادی چنگیز، خاندان و ایل وی را پذیرفته بودند. دستورهای خان و قوانین او لازم‌الاجرا بود و احدی نه می‌خواست، نه می‌توانست از آنها سرپیچد.


در این اوضاع حساس بود که سلطان محمد خوارزمشاه با چشیدن طعم گوارای پیروزی و ناآگاهی از موقعیت منطقه‌ای، همچنان به جنگهای خود بر ضد «کفّار» و کشورگشایی ادامه می‌داد و این بار به دشت قبچاق واقع در شمال رود سیحون تاخت تا قبایل شمالی دریای خزر را تحت تابعیت درآورد و مسلمان کند. در آنجا بود که برای نخستین بار زنگ خطر به صدا درآمد و خوارزمیان با مغولان که آنان نیز به فرماندهی جوجی ـ فرزند ارشد چنگیزـ در دشت قبچاق به دنبال کردن فتوحات خود مشغول بودند، روبرو شدند و به جنگ پرداختند.
در این درگیری غافلگیرانه، در همان لحظات اول، برتری با سپاهیان مغول شد و نزدیک بود سلطان جان خود را از دست بدهد که به کمک فرزندش جلال‌الدین از مهلکه نجات یافت؛ ولی جوجی چون از جانب پدر مأموریتی دیگر یافته بود و اجازة دنبال کردن این جنگ پیش‌بینی نشده را نداشت، آن را تعقیب نکرد. پس از این برخورد، به قول نسَوی: «در دل سلطان از صولت و هیبت ایشان چندان ترس و هراس متمکن شد که هر وقت که در مجلس او یاد ایشان رفتی، می‌فرمود که به مردی و ثبات ایشان و صبر بر حرق حرب و آگاهی از قوانین طعن و ضرب، هیچ آفریده نباشد»[2]و این از لحاظ روانی، در آینده در کار وی بسیار مؤثر واقع شد.


هدفهای توسعه‌طلبانة بازرگانی


واقع امر آن بود که در آن مقطع زمانی در نقشة چنگیزخان جنگ با خوارزمشاهیان منظور نشده بود. هنوز بسیار زود بود که مغولان به خود اجازة چنین گستاخی در سرزمین‌های دوردست را بدهند. آنان در مرزهای جنوبی، در شمال چین مشغول فعالیت و به دست آوردن سرزمین‌های جدید و تقویت بنیة اقتصادی و انسانی خود بودند و در غرب نقشة وارد شدن در محور تجارت بین‌المللی را در سر داشتند که زمینة کار را بازرگانان مسلمان از مدتها پیش فراهم کرده بودند و اکنون با دستیابی به راههای جدید به کمک فتح سرزمین شرقی قراختاییان، فرصت به دست آمده بود.
چنگیز که به واسطة‌ همین روابط تجارتی روزافزون و هدفهای توسعه‌طلبانة بازرگانی و به‌خصوص فتح نیمی از قلمرو «قراختاییان» و هم‌مرز شدن با خوارزمشاهیان، از اوضاع ایران و عظمت و اهمیت آن مطلع بود، تصمیم گرفت روابط تجارتی وسیعی با خوارزمشاهیان برقرار سازد. به این جهت سه نماینده ـ که ایرانی بودند، یکی از خوارزم و یکی از بخارا و دیگری از اهالی اُترار ـ به جانب سلطان محمد گسیل داشت که حامل پیام زیر بودند:

«بزرگی تو بر من پوشیده نیست و فراخی ممالک تو را می‌دانم و نفاذ حکم تو را در اکثر اقالیم می‌شنوم و با تو صلح کردن و راه مجاملت و مسالمت‌رفتن، از واجبات می‌شمرم و تو به مثابت اعزة‌ فرزندان منی و بر تو پوشیده نیست که چین گرفتم و بلاد تُرک که بدان متصل است، در حوزة‌ تصرف آوردم و تو بهْ از همه می‌دانی که ولایت من معدن لشکر و سیم و زر است و هر که را این مملکت باشد، از سایر ممالک بی‌نیاز شود. اگر مصلحت دانی، راه بر بازرگانان از هر دو جانب گشاده داریم تا منافع آن به عموم خلق عاید شود.»[3]


از این پیام چند موضوع استنباط می‌شود: ۱) همان‌گونه که گفتیم، چنگیز در آن زمان خیال لشکرکشی به غرب را نداشت؛ ۲) چون از سیاست توسعه‌طلبی سلطان خوارزمشاهی مطلع بود، نیروی انسانی و مادی خود را تلویحا به رخ او کشید تا او را از خیال حمله به سرزمین‌های اشغالی مغول منصرف کند؛ زیرا مقارن با فتح چین شمالی شنیده بود که سلطان محمد نیز در سر چنین هوایی داشته است و حتی برای اطمینان خاطر، رسولی به نام بهاءالدین رازی را نزد خان مغول فرستاده بود تا از چگونگی کار مطلع شود و ۳) سلطان را فرزند عزیز و بزرگ خویش خواند، این نیز از جهت برتر جلوه دادن قدرت خود، حائز اهمیت است.


خوارزمشاه از این پیام به دلیل آنکه چنگیز او را چون فرزند خویش خوانده و دو حکومت مغول و خوارزمشاهی را برابر دانسته بود، سخت رنجیده خاطر شد و در خفا از محمد خوارزمی درباره چگونگی اوضاع آن حدود سؤالاتی کرد و به وی گفت: «تو بسطت ممالک و کثرت عساکر من می‌دانی. آن ملعون کی باشد که مرا فرزند خطاب کند؟» و او هوشیارانه پاسخ داد که: «‌من وسعت مملکت تو را می‌دانم؛ ولی سرزمین شما دو نفر که هم‌مرز شده، مانند آفتاب و ماه در کنار یکدیگر است»[4] یعنی قدرت آن دیگری کمتر از قدرت تو نیست.


سرانجام به‌رغم خشمی که بر سلطان دست داده بود، راضی شد که باب تجارت رسما گشوده شود و نمایندگان چنگیزخان را با جواب مساعد بازپس فرستد. ابتدا از جانب خوارزمشاه تجاری با امتعه فراوان و گرانبها راهی مغولستان شدند. چنگیز آنان را با کمال حسن نیت پذیرفت و دستور داد به بهترین وجهی از ایشان پذیرایی به عمل آید؛ ولی وقتی بازرگانان امتعه خود را بر خان عرضه داشتند، قیمت را بسیار گرانتر از حد معمول گفتند. چنگیز از این بی‌انصافی و شاید سوءاستفاده، خشمگین شد و دستور داد امتعه‌ای از همان جنس و شاید نفیس‌تر آوردند و به ایشان گفت:

 «ما نه تنها از این نوع کالاها دیده‌ایم، بلکه خزاین ما انباشته از آنهاست و قیمتشان را نیز می‌دانیم»[5] ولی بیش از این عکس العملی نشان نداد. سرانجام بازرگانان ایرانی که خاطره‌ای خوش در ذهن خان مغول برجای نگذاشته بودند، به ایران بازگشتند.[6]


گروه بازرگانان

چنگیز که در طی تاریخ زندگی پرنشیب و فراز خود به دفعات ثابت کرده بود قادر است از روی مصلحت‌بینی جلوی خشم شدید خویش را بگیرد و عکس العملی حاد نشان ندهد، به منظور ادامه روابط دوستانه، از میان بازرگانان مسلمان شهرهای گوناگون ماوراء النهر چهارصد و پنجاه تن را انتخاب کرد و آنان را از جهت امتعه‌ای که همراه داشتند، به گروه‌هایی تقسیم کرده، در هر دسته یک فرد مغولی را به منزله همراه برگزید و به این ترتیب یک هیأت بازرگانی پانصد نفره با کالاهای فراوان و نفیس که بیشتر چینی بود، عازم ایران گردانید که بی‌مناسبت نیست نام این گروه را«کاروان مرگ» بنامیم.

احتمالا اعزام عده کثیر بازرگانان به این دلیل بوده که چنگیز در برابر هیأت نمایندگی سلطان محمد، می‌خواسته است قدرت اقتصادی خود را به رخ او بکشاند. بازرگانان به اولین شهر مرزی قلمرو خوارزمشاهی که اُترار بود، رسیدند. در همان شهر رحل اقامت افکندند و نزد غایرخان، حاکم اترار که خویشاوند نزدیک سلطان محمد از جانب مادر بود، بار یافتند و کالاهای خویش را عرضه داشتند.

غایرخان که طمع در آن اجناس پرزرق و برق و گرانبها بسته بود و ضمنا از شایعات مبنی بر ابهت و قدرت تخریبی دستگاه چنگیز که در شهر پیچیده بود خشمناک بود، تصمیم به گوشمال دادن بازرگانان گرفت و این تصمیم هنگامی قطعی شد که یکی از بازرگانان که قبلا او را می‌شناخت، در حضور جمع او را به نام اصلی‌اش ینال‌خان (اینال) خطاب کرد. غایرخان این خطاب را توهینی نسبت به خود تلقی کرد و کمر به نابودی این گروه بست. منابع ما درباره میزان تمایل و رضایت سلطان محمد به از بین بردن تجار سکوت کرده‌اند. از لابلای روایات می‌توان دریافت که وی به اندازه غایرخان راضی به این کار نبوده است؛ اما چون قدرت فرستادن جواب منفی به یک حاکم خویشاوند مادر خود را نداشت و ضمنا به وعده تصاحب اجناس نیز دل خوش کرده بود، تسلیم نظر وی گشت و به قول جوینی: «مال ایشان حلال پنداشته»، جواب مثبت داد. سرانجام دستور قتل هیأت پانصد نفری صادر شد.
به استثنای یک تن که گریخت و خبر به چنگیز خان برد، بقیه را کشتند و به قول غلوآمیز شبانکاره‌ای: «ندانستند که به عدد هر تار مویی که بر سر آن بازرگانان بود، سر صدهزار پادشاه گردنکش برفت»![7]

چنگیز با شنیدن خبر این واقعه، بسیار خشمگین و متأثر شد، مع هذا بنا به خصلتی که داشت، خونسردی خویش را حفظ کرد و سه رسول، یکی به نام کوج بغرا- که پدرش از امرای سلطان تکش، پدر سلطان محمد بود ـ‌ و دوتن مغولی دیگر را به رسالت نزد وی فرستاد تا در عوض خون ۴۹۹ فرستاده خود، فقط غایرخان را که مسبب واقعه بود، برای مجازات به نزد او فرستد. سلطان محمد اگرچه ترسیده بود، ولی به ملاحظه خویشاوندی و نیز به سبب سپاهیان فراوان «ایلی» تحت فرماندهی غایرخان، جرأت این کار را نکرد. ضمنا اندیشید که اگر به ملایمت جواب دهد، ممکن است حمل بر ضعف او در برابر مغولان شود، لذا نه تنها اقدام دوستانه‌ای نکرد، بلکه دستور داد رسول خان را نیز کشتند و ریش همراهانش را تراشیدند.[8]

در نزد مغول، سفیر مصونیت تقدس آمیزی داشت و تراشیدن ریش نیز اهانت بسیار بزرگی نسبت به یک مرد محسوب می‌شد. منابع ما روایت می‌کنند که خان مغول به هنگام شنیدن این خبر، از شدت خشم و نفرت گریست. اشک وی نمودار انتقامی سخت بود که در دل وی ریشه دوانید. به طور کلی در سنت مغولی از دیرباز «انتقام نقشی عمده و اساسی در جامعه ایلی ایفا می‌کرد. تا آن زمان و از آن پس نیز اتفاق نیفتاده بود که مغولی ولو به قیمت جان خود و خانواده و حتی ایلش، از گرفتن انتقام سر باز زده باشد. اگر این انتقام در زمان حدوث واقعه میسر نمی‌شد، به نسل‌های بعد انتقال می‌یافت و تا آتش خشم و نفرتی که در دل زبانه کشیده بود، خاموش نمی‌شد، ماجرا پایان نمی‌پذیرفت.
با توجه به این سنت ریشه‌‌دار و غیر قابل گذشت، چنگیز در تنگنای بزرگی قرار گرفته بود. او در آن موقع به هیچ وجه مایل نبود قضیه به این صورت درآید؛ زیرا هنوز در خود آمادگی کاری چنین خطیر و عظیم را که درآویختن با خوارزمشاه باشد، نمی‌دید. به علاوه قوای مغولی در جبهه‌های چین شمالی مشغول پیشروی بودند، مع‌هذا به ناچار تصمیم خود را گرفت.

سلطان محمد پس از کشتار فرستادگان چنگیزخان و شنیدن خبر آماده‌شدن مغولان برای حمله، بیمناک و پشیمان شد و جاسوسانی برای کسب اطلاعات بیشتر به مغولستان فرستاد. آنان رفتند و بازگشتند و نه تنها آن خبر را تأیید کردند، بلکه از کارآزموزدگی، یکپارچگی سپاه انبوه مغولان حکایت‌ها آوردند و بر وحشت سلطان بیش از پیش افزودند. سلطان محمد نیز به ناچار درصدد چاره برآمد و به منظور آمادگی جنگی به شور و مشورت پرداخت.
رایزنی نظامی

ابتدا نظر شهاب الدین خیوقی ـ فقیه عالیقدری را که در نزد وی تقرب فراوان داشت ـ خواستار شد. شهاب گفت: «لشکریان تو بسیارند و ما به اطراف نامه می‌نگاریم و لشکریان را گردآوری می‌کنیم. همه آمادة جنگ خواهند شد؛ زیرا بر همة مسلمانان واجب است که برای کمک به تو از جان و مال دریغ نکنند. بعد با همة سپاهیانی که گرد آورده‌ایم، به کرانة سیحون می‌رویم. سیحون رود بزرگی است که میان شهرهای ترکان و شهرهای اسلامی فاصله می‌اندازد. در آنجا می‌مانیم تا دشمن برسد. او هنگامی به ما خواهد رسید که راه درازی پیموده است. ما هنگامی با او روبرو می‌شویم که استراحت کرده و تازه‌نفسیم.»[9]

این راه بهترین راهها برای مقابله با مغولان بود. هم حکم جهاد داشت و مسلمانان را یکپارچه می‌کرد، هم یکباره و با تمام قوا بر سر دشمن می‌تاختند و چه بسا در ابتدای کار جلویش را می‌گرفتند، ولی پذیرفته نشد؛ زیرا سلطان پس از مشورت با او، فرماندهان بزرگ خود را فرا خواند و با آنان به شور نشست. این بزرگان جنگی نظری کاملا مغایر داشتند و معتقد بودند که باید دشمن را به داخل کشید و سپس بر او هجوم برد. سلطان این راه نادرست را برگزید. بعدها به هنگام حملة مغول به خوارزم، امام شهاب‌الدین خیوقی به نسا، در خراسان، گریخت و سرانجام در همان شهر در سال ۶۱۸ به دست مغولان کشته شد.[10]

سلطان محمد که به اهمیت اقداماتی که از جانب دشمن در شرف تکوین بود، به‌تدریج پی می‌برد و اینجا و آنجا به دنبال چارة کار می‌گشت، در سال ۶۱۵ هجری سفیری به نزد فرمانروای دمشق فرستاد که در مرجع‌الصفر ملاقات بین طرفین انجام شد؛ ولی چون به علت بُعد مسافت هنوز مسلمانان نوار شرقی دریای مدیترانه از خطری که در آینده تهدیدشان می‌کرد، آگاهی چندانی نداشتند، این سفارت بی‌نتیجه به پایان رسید. در حالی که سالها بعد، پس از آنکه الملک‌الاشرف ـ سلطان وقت دمشق ـ خبر مرگ سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه، رقیب بزرگ خویش را شنید، گفت: «او چون سدّی بین ما و مغول بود و ده سال در برابر ایشان پایداری کرد»[11] و از جهت فقدان چنان حریف دلاوری افسوس‌ها خورد.

مردم مسلمان سرحدات دل خوشی از سلطان محمد خوارزمشاه نداشتند. به‌خصوص در این اواخر که اطلاع یافته بودند بازرگانان مقتول، مسلمان بوده‌اند و بی‌گناه. در نظر مردم غیرمسلمان نیز که از تعدیات و ستمگری‌های عمال خوارزمشاهی در فشار بودند و خود را تحت تابعیت بیگانه می‌دیدند، مغول و خوارزمی تفاوت چندانی نداشت، به‌خصوص که به هنگام سرنگون کردن حکومت قراختایی، نه تنها جبه ـ فرمانده معروف چنگیز ـ منجی مردم مسلمان ترکستان شرقی شناخته شده بود، بلکه با غیرمسلمانانی نیز که مقاومت نکردند، با آرامش و مدارا رفتار کرده بود.

در زمانی که چنین جوّی بر مرزها و درون مرزها حاکم بود، تهاجم مغول آغاز شد. در این زمان مردم به‌راستی معتقد شده بودند که دنیا به آخر خود نزدیک شده است. تعبیر قرآن و اقوال نقل شده از جانب نبی و ولی از یک سو و شهادت شیوخ معتبر زمان در شهرهای مختلف که مریدان و معتقدان بسیار داشتند، از سوی دیگر و تأیید ستاره‌شناسان و منجمان که در دور کواکب نظر می‌کردند، همه دال بر این قضیه بود. این مسأله از جهت روان‌شناسی ملتی که باید در برابر چنان قوم نیرومند و سختکوش و بی‌باکی بجنگد، حائز اهمیت فراوان بود و شاید بتوان به جرأت ادعا کرد که یکی از دلایل بارز شکست ایران، شیوع این نوع اخبار سست و ناامیدکننده بود. شاید در بادی امر مردم با خود می‌اندیشیده‌اند که پایداری در برابر فرا رسیدن قیامت و نزول بلای آسمانی و مشیت الهی، امری محال و تلاشی بیهوده است! درحالی که از جانب خصم، مسأله کاملا برعکس مطرح شده بود. مشیت آسمانی بر غلبه، تخریب و پیروزی قرار گرفته بود.

باید به این نکته توجه داشت که مطرح کردن مسألة «به آخر رسیدن دنیا» در ابتدای کار و زمانی که لازم بود همه نیروها در برابر دشمن متحد و یکپارچه شوند، سبب شد که مردم به انتظار بنشینند و درصدد علاج واقعه قبل از وقوع برنیایند. به‌خصوص که تا آن زمان مردم عادت نداشتند که خود درباره سرنوشت خویش تصمیم بگیرند و حکومت نیز نقشه تدافعی جنگی داشت نه تهاجمی؛ ولی زمانی که دشمن به پشت باروهای شهرها رسید و خطر قابل لمس شد، مردم بیدار شدند و با وجود همه وحشتی که بر دلشان مستولی شده بود، مردانه جنگیدند؛ زیرا سرزمین و دین، هر دو در مخاطره افتاده بود. زن و مرد، خرد و کلان، از دیار و دین خود دفاع کردند و منابع ما پر از روایات حماسه‌آفرین مردم است.

آنان با وجود عدم مرکزیت و رهبری، گروه گروه در زیر فرمان فرماندهی محلی، شهر به شهر، ده به ده و سرانجام قلعه به قلعه می‌جنگیدند و سپس تا آخرین نفر جان می‌دادند و آنگاه بود که شهرشان به دست دشمن می‌افتاد. بعدها در افواه چنین شایع شد که مردم مرعوب سپاهیان مغول شده‌اند و بعضی منابع گزارش‌هایی از این قبیل ذکر کرده‌اند؛ ولی به هنگام غور در موضوع می‌بینیم که این‌گونه روایات شامل چند جنگ موضعی بوده است یا شامل زبونی و خیانت حکام خوارزمی غیرایرانی یا فرصت‌طلبانی چند که باد را بر بیرق دشمن وزان می‌دیدند و به آنها می‌پیوستند.

 برای مثال نمونه‌ای نقل کنیم، از قول پیرزنی گفته‌اند: «اگر کلاهی مغولی در میان هزاران سوار خوارزمی اندازند، جمله متفرق گردند. ایزد تعالی رعب مغول را در دل خوارزمی نه بدان‌سان ساخته است که بیان آن در امکان آید!»[12]

چنان‌که استنباط می‌شود، منظور از «خوارزمی»، سپاهیان بیگانه‌اند. گذشته از آن، سلطان وقت که می‌بایست عامل وحدت‌بخش همه نیروها باشد، خود روحیه‌ای بیش از همه متزلزل داشت. با زهرچشمی که دشمن در جنگی کوچک و محلی از او گرفته بود و اخبار ناخوشایندی که پیوسته به او می‌رسید، به ناگاه به موجودی بدبخت و زبون تبدیل گشت. روایت شده است که در گرماگرم جنگها، همواره خوابهای پریشان می‌دید و پیوسته تفأل می‌زد که همه شوم و مأیوس‌کننده بود. زمانی که از بلخ به نیشابور می‌گریخت، به زیارت حضرت رضا(ع) رفت تا از آن امام مدد گیرد و طلب نیرو کند. در دهلیزهای بارگاه، دو گربه، یکی سیاه و دیگری سفید، در حال جنگ بودند. سلطان تفألی زد و گربه سیاه را خصم دانست و اتفاقا همان پیروز شد. از آن پس وضع روحی‌اش بیش از پیش رو به وخامت گذاشت و تزلزل فکری‌اش دوچندان گشت![13]

در این دوران خطیر وضع سیاسی سلطان از وضع روحی‌اش بهتر نبود. نه به‌طور کامل بر نیروی سپاه تکیه داشت ـ قسمت اعظم سپاه در اختیار مادرش بود و در اواخر کار، مادر با پسر بر سر قدرت در جنگی نهانی به سر می‌برد ـ نه بر نیروی روحانیان متکی بود، چرا که با دستگاه خلافت جنگیده بود. در واقع، وی شماری عظیم از روحانیان را رنجانیده بود و به هنگام فتح شهرها و ایالات، عده‌ای را تارومار و نفی بلد کرده بود. بر نیروهای مردمی و حکام ایرانی ایالات نیز نمی‌توانست متکی باشد، چرا که بسیاری از حکام را به هنگام به اطاعت درآوردن شهرها یا گرفته و به زندان انداخته بود، یا در نهان و آشکار در دشمنی با ایشان به سر می‌برد.

زمانی که تَرکان‌خاتون پس از فرار سلطان، خود از جلوی دشمن می‌گریخت، عده‌ای از همین حکام ایرانی دربند را به قتل رسانید تا خیالش از پشت سر راحت باشد! به جای ایرانیان دلسوز که از خاندان‌های اصیل و ریشه‌دار بودند، خوارزمیان بی‌ریشه بر بخش اعظم کشور حکومت می‌راندند. وضع روانی ـ سیاسی حاکم بر سراسر جامعه چنان آشفته بود که مغولان به پشت دروازه اولین شهر مرزی رسیدند و تهاجم به ایران آغاز شد.

آغاز جنگ

جنگ در سال ۶۱۶ق آغاز شد. چنگیز که فرماندهی کل سپاه را شخصا در اختیار گرفته بود، به اتفاق همه پسرانش‌ ـ که هر یک فرماندهی گروهی را برعهده داشتند ـ و همراه یکی از همسران اصلی خود و برگزیده‌ترین فرماندهان خویش، در رأس سپاهی که تعداد آن را به تقریب بین ۱۵۰ تا ۲۰۰هزار ذکر کرده‌اند، به جانب غرب به راه افتاد. این موکب عظیم و سپاه انبوه نشان‌دهنده اهمیت خاص حمله زودرس به ایران بود.

با وجود سیاست اغماض و رفق و مدارایی که مغولان نسبت به مذاهب گوناگون اتخاذ کردند، لطمه‌ای که به هنگام تهاجم چنگیز در مناطق مسلمان‌نشین به اسلام وارد آمد، بسیار شدید و طاقت‌فرسا بود و اگر ریشه‌های این دین کمی سست‌تر و استقامت روحانیون که در مبارزات مثبت و منفی شکل می‌گرفت، کمی متزلزل‌تر بود، دشوار می‌نمود که بتواند بار دیگر کمر راست کند. در طول تاریخ هیچ‌گاه اسلام تا بدین حد مورد مخاطره قرار نگرفته بود.

از سمت غرب در نوار مرزی دریای مدیترانه، از سال‌ها پیش صلیبیون در حال کوبیدن و اشغال شهرها و مکان‌های مقدس بودند و اکنون از شرق دشمنی قوی پنجه و خستگی‌ناپذیر به راه افتاده بود. جریان اسلام از زمان تهاجم چنگیز به ایران، به دلیل تخریب مساجد و سوزاندن کتب و کتابخانه‌ها و تعطیل کلیه مدارس و مساجد با قتل و فرار و جابجا شدن روحانیان بکلی متوقف شد.[14]

لازم است یادآوری شود که در دوره سلطان محمد خوارزمشاه به دنبال سیاست ضد بنی‌عباس وی که به منظور بی‌اعتبار کردن بغداد، درصدد جلب علما و روحانیون طراز اول دنیای اسلام برآمده بود، شهرهای شرق ایران،‌ چون بلخ، بخارا، هرات، سمرقند، مرو و جرجانیه محل تجمع این گروه و از پایگاه‌های عمده دنیای اسلام شده بود و پس از تخریب و قتل و غارت این شهرها، می‌توان به ضربه فرهنگی که به شرق و شهرهای آن وارد آمد، بهتر و بیشتر پی برد.

در اینجا یک سؤال عمده پیش می‌آید، اینکه نقش روحانیان در این میان چه بوده؟ به هنگام غور در این مسأله مشاهده می‌کنیم که از ابتدای تهاجم مغول، به طور کلی روحانیان دو روش متضاد را در پیش گرفتند:

۱-گروهی که از خوارزمشاهیان دلگیر بودند و از دستگاه خلافت پشتیبانی می‌کردند، اکنون که پایه‌های حکومت را سست و لرزان می‌دیدند، درصدد برآمدند که با حربه مغول از شرّ وجود خوارزمشاهیان خلاص شوند، چنان که سیاست عباسیان نیز چنین بود؛ بی‌آنکه در آثار و عواقب آن از قبل مطالعه و مداقه‌ای کرده باشند. به این گروه دو دسته دیگر را نیز باید اضافه کرد: یکی، کسانی که از موقع استفاده کرده می‌خواستند با کمک دشمن درصدد نابودی رقیبان یا سایر فرق برآیند؛ چنان که قتل عام حنفیان ری به فرمان جبه (سردار چنگیزخان) به تحریک شافعیان آن شهر بود.

دوم، فرصت‌طلبانی بودند که اکنون که بیرق خصم را در اهتزاز می‌دیدند، از در دوستی با مغولان درآمدند و جانب آنان را گرفتند. شیخ نجم‌الدین دایه ـ از شیوخ و عرفای بزرگ زمان که در خوارزم می‌زیست و پس از ویرانی آن ایالت به خراسان و سپس به عراق گریخت ـ درباره خصلت این گروه در گرایش به جانب قدرت گفته است:

«تا این ضعیف در بلاد جهان شرق و غرب،‌ قرب سی سال است تا می‌گردد، هیچ قاضی نیافت که از این آفت (جانب زور را گرفتن) مبرّا و مصون بوَد الا ماشاءالله!»[15]

ولی همین گروه پس از تسلط مغول و ایجاد حکومت‌های محلی، به فتنه و فساد و تحریکات ضد مغولان برخاستند و موجب عدم اعتماد فاتحان نسبت به اسلام و مسلمین شدند. با درنظر گرفتن خوی و خصلت مغولان می‌توان بهتر به اهمیت موضوع پی برد. مشاهده این نوع دورنگی‌ها و اعمال، به‌تدریج آنچنان در چنگیز تأثیر گذاشت که عاقبت معتقد شد: «اگرچه ملت و دین اسلام اختتام ملک و ادیان است، اما مسلمانان بدترین امت و نازل‌ترین قوم‌اند»[16] و سرانجام مغولان به این نتیجه رسیدند که:

 «شما تازیکانید، چنان کنید و دروغ گویید. مغول اگر هزار جان در سر آن شود، کشتن اختیار کنند و دروغ نگویند که دروغ گفتن کارتان باشد، یعنی تازیکان. از این چیزهاست که خدای تعالی بلای ما بر شما فرستاده است!»[17]

حتی اگر تصور شود که این دسته از روحانیان تنها عامل ایجاد چنین تصوری در نزد مغولان نبودند، حداقل سهم عمده‌ای در آن داشته‌اند؛ زیرا همواره طرف مباحثة خان اینان بودند و گاهی قرآن بر دست از دروازه بسته شهرها بیرون می‌آمدند و طلب امان و عفو می‌کردند، ولی بار دیگر شهرها دچار شورش می‌شد و مردم عهدشکنی می‌کردند و مغولان به بازگشودن شهرها وادار می‌شدند.

۲.گروهی از روحانیان نیز اعتقاد داشتند که در هر صورت نباید دشمن را راه داد. آنها نه تنها مردم را تشویق به جنگ می‌کردند،‌ بلکه خود با ایمان راسخ لباس رزم می‌پوشیدند، سلاح به دست می‌گرفتند و در صف مقدم تا آخرین نفس می‌جنگیدند و کشته می‌شدند. شیخ نجم‌الدین کبری ـ عارف مشهور قرن و رئیس طریقت کبرویه ـ از آن جمله بود. به هنگام محاصره شهر جرجانیه به دست جوجی (فرزند ارشد خان)، چون مغولان می‌دانستند وی ساکن شهر است، دستور دادند شیخ با خانواده‌اش خارج شوند تا پس از صدور فرمان قتل‌عام، گزندی به آنان نرسد. شیخ نه تنها این دعوت را نپذیرفت، بلکه خود لباس رزم پوشید و به همراه مردم شهر آنقدر جنگید تا کشته شد.[18]

در بخارا امام رکن‌الدین امامزاده و فرزندش و بدرالدین خان، قاضی شهر، همراه با سایر مردم تا آخرین نفس جنگیدند و به قتل رسیدند. در همدان فقیه شهر در عرصه نبرد با دشمن به شهادت رسید.[19]

آنچه برشمرده شد، اقدام‌های پراکنده بود و دردی را دوا نمی‌کرد. حق بود که روحانیان چاره‌ای کلی و عمومی می‌اندیشیدند. اگر آنان در هر شهر، پس از ناامیدی از دستگاه خلافت و مشاهده ناتوانی حکومت می‌توانستند در میان خود اتحادی پدید آورند و دست به یک اقدام مشترک و همگانی بزنند، شاید راهی برای مقابله با مغولان می‌جستند، ولی گرفتاری آن بود که اختلاف بین فرَق از یک طرف و بین رؤسای هر فرقه از طرف دیگر، چنان بزرگ بود که ایجاد چنین اتحادی امکان نداشت.

به‌درستی مشخص نیست که خلیفة منتخب سلطان محمد خوارزمشاه در این زمان کجا بود تا فتوایی صادر کند؟ ابن‌اثیر فریاد برمی‌آورد:‌ «خدا یار و یاور اسلام و مسلمانان باشد؛ زیرا هیچ‌کس نیست که یار و یاور مسلمانان باشد و از اسلام نگهداری و پشتیبانی کند!»[20]

تخریب و تعطیل مساجد و مدارس و مکان‌های مقدس، چون مشهد حضرت رضا(ع) که به منزله پایگاه‌های معنوی مسلمانان بود و قتل امامان و شیخ‌الاسلامان و عرفا یا فرار و دربدری ایشان و عدم اتفاق میان باقیماندگان که در هر حال برای مردم بینوا تکیه‌گاهی بودند، در تضعیف روحیه و شکست مردم تأثیر بسزایی داشت.

در همین دوره نخستین جنگها و به محض استقرار حکومت و پادگان‌های مغولی در هر یک از شهرهای فتح‌شده، به قول نسَوی: «قوانین اسلام خللی تمام پذیرفت»[21] و مردم مجبور شدند تا حدود بسیاری تابع قوانین «یاسا» شوند. یاسا در برابر «قرآن» قرار گرفته بود. مسلمانان از جهت ذبح اسلامی در زحمت بسیار افتادند؛ زیرا نحوه آن با نحوه مغولی تفاوت داشت. از جهت شستشو و طهارت با آب مشکلاتی برایشان پیش آمد؛ زیرا مغولان آب را مقدس می‌شمردند و آلودنش را گناه می‌دانستند:‌

«هر که در آب کوچک یا بزرگ برود، هر که بر کنار آب روی شوید و آب روی شسته دوباره در آب ریزد، او را بکشند و هرگناه کمتر از این، عقوبت او سه چوب و یا پنج و یا ده چوب، اما به شرط اینکه او را لخت کنند و محکم بزنند.»[22]

مسلمانان طبیعتا معذب بودند که می‌بایست بروند و در برابر مغول‌های ملحد سجده کنند و در خدمتشان باشند. این را نوعی بت‌پرستی می‌دانستند، ولی چاره‌ای نبود، آنان غالب بودند و اینان مغلوب. حکم شده بود که به جای کلاه معمول و عمامه، کلاه مغولی بر سر گذارند و مسلمانان از این کار عار داشتند. سعدی در این بیت اشاره به همین معنی دارد:

 

حاجت به کلاه بر کی داشتنت نیست/ درویش صفت باش و کلاه تتری دار

نتیجه آنکه از همان ابتدا، مسلمانان که خود را در فشار و تنگنای سختی می‌دیدند، درصدد یافتن راهی برای مشروع کردن نامشروع بودند. این تازه اول کار بود، هنوز مغولان در سراسر ایران و به طور کامل مستقر نشده بودند و کلیة احکام «یاسا» در شهرها جاری نشده بود. بعدها کار از این هم سخت‌تر شد و اسلام و مسلمانی به روز بدی افتاد.

 



[1] .میرخواند، محمد‌‌بن خاوند شاه؛ تاریخ روضه‌الصفا؛ ج۴، ص۳۹۸٫

[2] .  سیرت جلال‌الدین؛ ص۱۸٫

[3] . ۳ـ همان، ص۴۹٫

[4] .همان؛ ص۵۰ و شجره ترک، ص۱۰۳،۱۰۴٫ مجمع ‌الانساب فی التواریخ؛ ج۳، ص۲۱۳٫

[5] . ۵٫محمد بن امیر الموسوی؛ اصح التواریخ؛ ج۵، ص۳۵۴٫

[6] . ۶٫ همانجا.

[7] . ۷٫ مجمع‌الانساب؛ ج۳، ص۲۱۳٫ تاریخ جهانگشای؛ ج۱، ص۶۱و ۶۲٫

[8] . ۸٫ سیرت جلال‌الدین؛ ص۵۰ و۵۱٫ شجره ترک؛ ص۱۰۵٫ اصح التواریخ؛ ج۴، ص۳۳۷٫

[9] . الکامل؛ ج۲۶، ص۱۳۴ـ ۱۳۶٫

[10] .همان، ۱۳۶٫

[11] . ابن تغری بردی، جمال‌الدین ابوالمحاسن یوسف؛ النجوم الزاهره فی ملوک المصر و القاهره؛ ج۶، ص۲۲۳و۲۷۷٫

[12] . ابن‌بی‌بی؛ مختصر سلجوقنامه؛ ص۴۳۴٫

[13] . ۱۳٫ تاریخ جهانگشای؛ ج۱، ص۱۳۴٫

[14] .الکامل؛ ج۲۶، ص ۱۶۴٫

[15] .نجم‌الدین رازی؛ مرصاد العباد؛ ص ۴۹۸٫

[16] . القاشانی، ابوالقاسم، عبدالله بن محمد؛ تاریخ اولجایتو؛ ص۹۱٫

[17] . طبقات ناصری؛ ج۲، ص۱۴۶٫

[18] . حبیب السیر؛ ج۳، ص۳۵ و ۳۶٫

[19] . الکامل؛ ج۲۶، ص۱۴۴،۱۷۴ـ ۱۷۵٫

[20] . همان، ص۱۳۰٫

[21] . نسوی؛ نفثه المصدور؛ ص۹۴٫

[22] . طبقات ناصری؛ ج۲، ص۱۵۲٫

  نیویورک تایمز: اوایل امسال، ترکیه ثبت اطلاعات جمعیتی که حاوی آرشیو مهمی از سال‌های دور در امپراتوری عثمانی است را آغاز کرد. یک وبسایت که به تمام سرویس‌های عمومی در ترکیه دسترسی دارد، حاوی جدول شجره‌نامه‌ای مردم ترکیه نیز هست که کاربران می‌توانند در آن، اطلاعات و مستندات اجدادی را بارگذاری و با اطلاعاتی که به قبل از سال 1882 بازمی‌گردد مقایسه کنند. از زمان راه‌اندازی این سرویس جدید، بحث در مورد ریشه‌ها، مهاجرت، اصالت و دورگه بودن در گروه‌های شبکه‌های مجازی و محافل عمومی مانند قهوه‌خانه‌ها برقرار شده است. تنها در عرض دو روز بیش از 5 میلیون ترک، به دنبال اطلاع از میراث اجدادی خود در سایت بودند و در اتفاقی جالب وب‌سایت به دلیل استقبال بالای مردم از دسترس خارج شد. دولت مجبور شد برای چند روز این سرویس را متوقف کند.

دولت ترکیه یک قرن سعی کرده به شهروندانش یک هویت ملی متصلب را تحمیل کند که ضمن انکار هویت قومی آنها، هویت خالص ترکی به آنها تحمیل میشود. حال اقدام اخیر دولت با افتتاح سایت مزبور، با سوابق ارائه داده شده از سوابق تباری مردمی، آگاهی مردم را به سخره گرفته است. در حالیکه ترک‌ها اخبار مربوط به تنوع قومی خود را تحلیل می‌کنند، ایده قدیمی نژاد خالص ترک که توسط دولت برساخته و به مردم تحمیل شده، شروع به فروریختن کرده است.

برخی ترک‌ها به‌ویژه کسانی که خانواده‌های آنها در چندین نسل در یک منطقه مشخص زندگی کرده‌اند، توانسته اند ریشه‌های عمیق خود را  پیدا و تایید کنند. [اما] بقیه نتوانسته‌اند. یک ناسیونالیست ترک، متوجه شد که اجداد مادری‌اش تبار کردی دارد. یک دوست نویسنده از اینکه متوجه شد نام جد پدری‌اش «اسحاق» بوده شگفت‌زده شد. یکی از همسایگان من متوجه شد ریشه تباری اروپایی دارد و تصمیم گرفت برای دریافت شهروندی دوگانه درخواست بدهد. برای مدت طولانی، هویت قومی به‌عنوان یک موضوع در حوزه امنیت ملی در ترکیه مطرح می‌شد.

 بیشتر ارامنه عثمانی، جان خود را در جریان اخراج اجباری در سال 1915 از دست دادند در حالیکه مابقی برای زنده ماندن به اسلام روی آورده بودند. این تغیر دین در خانواده‌ها مخفی ماند. بسیاری از مسیحیان، در هنگامی که بالغ می‌شوند از تبار [مسیحی] خود مطلع می‌شوند. بسیاری از ترک‌ها اخیراً متوجه شده‌اند که خانواده ارمنی داشته‌اند. داده‌های تبارشناسی فقط برای استفاده‌ی شخصی ارائه می‌شود و این اطلاعات آشکار می‌سازد که چگونه دولت ترکیه بیش از دو قرن واقعیت را از شهروندانش دور نگه داشته است.

این اطلاعات برای من مشخص کرد که تبار مادری‌ام از ایروان [ارمنستان] است. در عین حال تبار پدری من به گرجستان می‌رسد. من شگفت‌زده شدم. چپ گرایان ترکیه، با علاقه‌ای که به تبارشناسی دارند، دچار آشفتگی شدند و از اینکه این مساله سبب ترویج قبیله‌گرایی و حتی منجر به جنگ داخلی در ترکیه شود ابراز نگرانی می‌کنند. اما سردبیر هفته‌نامه ارمنی (Agos) از آن استقبال کرد. او با یک استاد انسان‌شناس مصاحبه کرد که معتقد است این موضوع یک حرکت انقلابی و نشانه‌ جدی از عادی شدن تصور اشتباه خلوص قومی در ناسیونالیسم ترکی است.

همچنین یک مطالعه در سال 2012 در «نشریه سالانه ژنتیک انسانی»، مشخص کرده بود که ترک‌ها از نظر تباری 38 درصد به اروپا، 35 درصد به خاورمیانه، 18 درصد به آسیای جنوبی و تنها 9 درصد به آسیای میانه تعلق دارند.

عثمانی‌ها با سیستم پیچیده‌ای از نظر قومی سر و کار داشتند که خودشان آن را «سیستم ملت» (millet system)، می‌نامیدند. برای قرن‌ها قوانین مختلفی برای مسلمان‌ها، کاتولیک‌ها، ارتدوکس یونانی و یهودیان اعمال می‌ شد. اجتماعات مذهبی می‌توانستند آزادانه تجارت خود را داشته باشند و مدرسه، روزنامه و بیمارستان‌های خود را تا زمانی که مالیات سلطان را می‌دانند، خودشان را اداره کنند. اما در دهه 1830 نوگرایان امپراتوری عثمانی، یک مفهوم غربی از شهروندی را ارائه دادند و سیستم قبلی را کنار گذاشتند. گروهی از روشنفکران مسلمان با نام عثمانی های جوان (ترکان جوان)، شدیداً با اصلاحات مخالف بودند.

در دهه 1870، ترکان جوان مفهوم جدیدی از عثمانی‌گری را ترویج کردند که شهروندی یک امپراتوری بر اساس ترکیبی از قوانین اسلامی به‌علاوه اصول الهام بخش اصول مشروطه اروپایی بود.

 آنها ایده ناسیونالیسم اسلامی را به این شکل مطرح کردند: اسلام سُنی هویت عالیه خواهد بود، ضمن اینکه آزادی سایر مذاهب تضمین شده است. ترکان جوان احساس می کردند که اگر هویت سنی عثمانی به خطر بیفتد امپراتوری ممکن است با خطر تجزیه مواجه شود. عثمانی‌گری در واقع فرمول آنها برای حفظ امپراتوری بود.

هنگامی که سرعت نوسازی در اوایل قرن بیستم افزایش یافت، مشکل پیچیدگی تباری و نژادی به سرعت افزایش می‌یافت. سکولارها و غرب‌گرایان جوان ترک و موسسان جمهوری ترکیه، ناسیونالیسم مبتنی بر اسلام را به شهروندی بر پایه‌ی ایده‌ی فرانسوی لائیسیته که مذهب را به طور کامل از حکومت جدا می‌کرد، تغییر دادند. آنها تلاش کردند حتی از طریق اجبار مشکل پیچیدگی تباری موجود را حل کنند.

یک تبادل جمعیتی در سال 1923 انجام شد که حاصل آن لغو تابعیت بیش از یک میلیون و دویست هزار یونانی در ترکیه و بیش از سیصد هزار ترک در یونان شد. به تعداد اندکی از یونانیان و ارامنه هم که در ترکیه زندگی خود را ادامه دادند گفته شد که ریشه‌های خود را فراموش کنند.

در طول دهه 1940 و پس از مرگ «مصطفی کمال آتاترک»، حلقه‌های نژادپرستی در ترکیه، ناسیونالیسم در این کشور را تغییر داد و هویت ملی را بر پایه نژاد ساختگی ترک خالص به وجود آورد. از نظر آنها ترک‌ها از دشت‌های آسیای مرکزی به آنجا آمده‌اند. کردها نیز ترک‌های کوه‌نشین بودند و هرگونه نشانه‌های قومی دیگر منحرف و خطرناک لحاظ شدند. هم چپ گرایان و هم اسلام گرایان ترکیب یک دولت-ملت تک‌قومی با مدرنیته را رد کردند و در مقابل دولت کمالیست، هر دو گروه را مجازات کرد. [به‌عنوان مثال] «ناظم حکمت» (Nazım Hikmet) شاعر مارکسیست به تحمل 28 سال زندان محکوم شد. شاعر و متفکر اسلام‌گرا، «محمد آکف ارسوی» (Mehmet Akif Ersoy) نیز به دلیل انتقاد از ناسیونالیسم ترکی یک دهه به مصر تبعید شد.

برخی ناسیونالیست‌های ترک بر این باور اند که ترکیب محافظه‌کاری و نئولیبرالیسم توسط «رجب طیب اردوغان» از زمان به قدرت رسیدن حزب عدالت و توسعه در سال 2002، به عنوان یک تهدید برای هویت ملی ترکیه است. اما از طرفی حکومت اردوغان توسط برخی دیگر مورد ستایش قرار گرفته است، به دلیل اینکه مورخان اجازه یافته‌اند در مورد تاریخ ارامنه عثمانی بحث کنند و برخی محدودیت‌ها از کردها برداشته شود.

هویت ملی بر اساس رویکرد اردوغان به تدریج از ترک خالص به سمت ناسیونالیسم اسلامی عثمانی‌های جوان تغییر کرده است. رهبران حزب عدالت و توسعه بر این باورند که زدودن مذهب و قومیت از هویت ملی ترکیه اشتباه مدرنیست‌های عثمانی در دهه 1830 را تکرار خواهد کرد. دولت ترکیه به وسیله درافکندن مردم در آمار جمعیتی و تباری و نژادی به طور ناخواسته ممکن است ذهنیت ما در مورد ملیت ترک را تغییر دهد و پایان خوبی بر افسانه خلوص نژادی باشد.

تنظیم دسترسی جدید به اطلاعات تباری عموم مردم ترکیه، در واقع بخشی از برآوردهای سیاسی است. در پی عملیات نظامی ارتش ترکیه در عفرین سوریه، دولت ترکیه به پیشبرد و تقویت ناسیونالیسم اسلامی به عنوان هسته مرکزی هویت ترکیه امیدوار است. شیوه‌ای که حزب عدالت و توسعه مدعی است ناسیونالیسم اسلامی از ناسیونالیسم جمهوری‌خواه متفاوت است، اینگونه است: دولت در این گرایش جدید به اسلام، برای اجازه دادن به شهروندانش برای کشف ریشه‌های قومی خود اعتماد دارد. شهروندان ترکیه هم می‌توانند به ریشه‌های نژادی خود افتخار کنند و هم منطق اقدامات سیاست خارجی دولت ترکیه را در آن بیابند و درک کنند.

آرشیوهای اطلاعات ثبتی مبهم به معنای آن است که به ترک‌ها یادآوری کند که نه تنها اجداد آنها از تنوع قومی وسیعی برخوردارند بلکه از گستره سرزمینی امپراتوری عثمانی که سه قاره را پوشش می‌داد برخوردار است.

 

برگردان به فارسی: رضا کدخدازاده

منبع: نیویورک تامیز

 

چکیده

 جنبش پان‌ترکیسم باتوجه به ماهیت همه‌خواه بودن و کوشش یرای گردهم‌آوردن ترک‌زبانان جهان زیر یک پرچم، کشورهای فراوانی از جمله ایران را مورد هدف قرار داده است. این جنبش در کشورهای گوناگون باتوجه به گذر زمان و ساختار سیاسی و فرهنگی آن کشور، بر روی پرسمان‌هایی متفاوت تمرکز دارد. به همین دلیل بررسی درستی و یا نادرستی ادعاهای مطرح از سوی هواداران پان‌ترکیسم با تمرکز بر جنبش‌ها و کُنش‌گری‌های ایشان در کشور ایران دارای اهمیت است. از جمله مهم‌ترین ادعاها و فعالیت‌های کُنش‌گران این جنبش در ایران، که گاه در قالب و با نام گروه‌های ملی، مدنی، قوم‌گرا، جدایی‌خواه، هویت‌طلب و غیره از طریق رسانه‌های گوناگون خواست‌های خود را مطرح می‌سازند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

1-      به‌کار بردن اصطلاح «ملت» برای مردم ترک‌زبان آذربایجان 2- نبود رسانه، کتاب و نشریه به زبان ترکی آذربایجانی 3- ابداع و به‌کارگیری اصطلاح «پان‌فارس» 4- ادعای تبعیض اقتصادی و اجتماعی نسبت به مردم ترک‌زبان در ایران 5- ادعای وجود دسیسه‌ی دولت جهت از میان بردن محیط زیست منطقه از جمله خشکاندن دریاچه ارومیه 6- ادعای نبود کشور و دولتی به نام ایران تا پیش از روی کار آمدن خاندان پهلوی 6- ادعای جمعیت 30 میلیونی یا آمار 40% آذری‌زبان در ایران و...

کلیدواژه‌ها

پان‌ترکیسم در ایران، پان‌ترکیسم، پان‌ترکیست، ایران، آذربایجان

چهارشنبه, 28 تیر 1396 ساعت 07:40

نژاد آریایی؛ركن هويت ملي/ حسین گودرزی

نوشته شده توسط

بدون شک ایرانیان همچون دیگر ملت‌های تاریخی به یک نياي نژادی باور دارند. اصولاً همه گروه‌های قومی و ملت‌ها ریشه خود را به یک نژاد یا نیاکان خیالی یا واقعی ختم می‌کنند و این مهم از منظر جامعه‌شناختی نیازی اجتماعی و گریزناپذیر است. این موضوع برای ملت‌های تاریخی از اهمیت و جایگاه بسیار مهمی برخوردار است. با این حال آنچه از اهمیت درجه اول برخوردار است، باور مشترک به یک ریشه نژادی است، نه کالبد شکافی واقعیت علمی آن. بر این اساس آنچه در جامعه‌شناسی نژاد به عنوان نژاد مشترك ياد مي‌شود،

چكيده

مهم‌ترین ویژگی و وجه ممیزه تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین، استمرار تاریخی آن در ادوار مختلف است. تمدن‌های باستانی مختلفی از آغاز تاریخ تا به امروز وجود داشته‌اند؛ اما کم‌تر تمدنی را می‌توان سراغ داشت که به زندگی و پویایی خود از هزاران سال پیش تاکنون ادامه داده باشد. تمدن یونان با تمام عظمت و اهمیت، تنها محدود به یک دوره باستانی شد و سپس از بین رفت و درنهایت به بخشی از امپراتوری‌های دیگر تبدیل شد؛ اما تمدن ایرانی با ماهیت آریایی خود در هر دوره به نحوی زندگی خود را ادامه داده است و به‌رغم این‌که دستخوش تغییراتی شده اما همچنان هسته سخت خود را حفظ کرده است.

یکی از دلایل این استمرار تاریخی، سنت دیوانی و دولت‌مداری در ایران بود که همواره از نسلی به نسل دیگر منتقل‌شده و بخش مهمی از ایده ایرانشهری را تشکیل می‌داد. در این نوشتار به چگونگی استمرار ایده ایرانشهر در دوره نادری و با تمرکز بر تاریخ‌نگاری درباری خواهیم پرداخت. بررسی تاریخ درباری با این فرض مورد تأکید است که به نظر می‌رسد این دست از نوشته‌ها، به اراده و سلیقه پادشاه و جریان اصلی قدرت نزدیک‌تر بوده‌اند.

پژوهش حاضر با ماهیت بنیادی و روش توصیفی ـ تحلیلی سعی دارد با استفاده از منابع کتابخانه‌ای به این پرسش پاسخ دهد که چه تصوری از ایده ایرانشهری در عصر نادرشاه وجود داشت. نتایج نشان می‌دهد که اندیشه ایرانشهری در ساحت نظر پررنگ بود اما در عمل و حوزه دولتداری و اداره رگه‌های کمرنگی از آن دیده می‌شد.

شرق: درهم‏‏تنیدگی پدیده‌هایی مانند گرمایش زمین، دگرگونی الگوی بارش، ناکارآمدی مدیریت منابع، رویکرد کمّی‏محور به توسعه، کاهش بارندگی و افت سطح آب‏های زیرزمینی و کندن بی‏رویه چاه‌های غیرمجاز در چند دهه اخیر، به بحرانی‏شدن وضعیت منابع آب کشور انجامیده است؛ به‌گونه‏ای‌که بر پایه برخی پیش‏‏بینی‏ها، منابع آب موجود تنها برای کمتر از ١٠ سال پاسخ‏گوی نیازهای فزاینده کنونی است. در سال ‌جاری دست‌کم چندین اعتراض خیابانی در استان‌های محدوده زاگرس و حوضه آبریز مرکزی با محوریت آب رخ داد که واپسین مورد آن تخریب دوباره خط لوله انتقال آب کوهرنگ به یزد توسط کشاورزان شهر اژه اصفهان در آبان جاری بود. واکاوی رخدادهای یاد‌شده نشان می‌دهند بحران آب و چالش‌های هیدروپلیتیک بنیاد هرگونه سیاست توسعه‏ای و حتی همکاری و تعامل در سیاست خارجی کشورمان خواهد بود و بحران محیط‌زیست به‌ویژه مسئله آب، از این پس به سمت مدیریت امنیتی پیش خواهد رفت. نوشتار پیش‌ِرو به واکاوی زمینه‌های مؤثر در فزایندگی چالش‌های هیدروپلیتیک و امنیتی‏شدن آب در ایران می‏پردازد.

از آغاز هزاره، روند کاهش سلطه استبداد در غرب آسیا، ظرفیت‌های ژئوکالچر شیعی را برجسته کرده است. رخداد بین‌المللی تجمع اربعین سالار شهیدان، یک نمونه روشن از این تحول مهم و اساسی در منطقه به حساب می‌آید. این عظیم‌ترین تجمع بشری در یکی از ناامن‌ترین مناطق جهان، صورت یک بازیگر غیردولتی قدرتمند منطقه‌ای به عنوان مذهب تشیع است. این رخداد بین المللی در شرایطی فرصت ظهور یافته که تحولات منطقه‌ای، سرکوب‌های دینی و ایدئولوژیک علیه شیعیان را تضعیف کرده است.



سرزمین ایران بـه ویـژه آذربـایجان به‌ دلایل‌ متعدد،از جمله موقعیت خاص جغرافیایی در طول‌ تاریخ پرفراز و نشیب خـود،شاهد حـضور،مهاجرت و سکونت‌ اقوام‌ بی‌شماری بوده است.یکی از کوچ‌های مهم و موثر در تاریخ ایران،موضوع مهاجرت ترکان است که‌ تاثیرات‌ زیادی در حـیات‌ سیاسی و اجـتماعی ایـران به ویژه آذربایجان داشته است.

جمهوری آذربایجان چه در زمانی که در قالب اتحاد جماهیر شوروی، «جمهوری سوسیالیستی شوروی آذربایجان» نامیده می شد و چه زمانی که پس از استقلال در سال 1992م، به عنوان کشوری مستقل تنها «جمهوری آذربایجان» نامیده شد، با انکار هویت ایرانی مردمان سرزمینش، راه هویت سازی و تاریخ سازی جعلی را برای این مردم پیش گرفت. به طور کلی تاریخ و هویت مردمان کشورهایِ پیرامونی ایران فرهنگی، در چارچوبی از تجربه‌هایِ تاریخی‌ای شکل گرفته که آن مردمان به همراه تمامی اقوام ایرانی در آن سهیم بوده‌اند،

تحلیل راهبردی

سند هفته

طراحی وب سایت وب و تو

تازه ترین اخبار جمهوری باکو

cache/resized/025ded0b1262f74a1b9ab782f8bc61ad.jpg
میرزا حسنعلی اغلو تحلیلگر باکویی در یادداشتی از رویکرد ضدایرانی حزب مساوات به ویژه در میتینگ اخیر این حزب که به بهانه تنش در ناگورنو- قراباغ برگزار شده بود،
cache/resized/0d775c3718c0a3ff1d85a5c8578870b2.jpg
تعدادی از شهرداران فرانسه طی سفر به ارمنستان از جمهوری قراباغ کوهستانی دیدار کردند. به گزارش آذریها، وزارت امور خارجه باکو این اقدام را محکوم کرده است. سخنگوی
cache/resized/23671a312894d1fb65750549c04d7384.jpg
اقبال به خانواده به ثبت نام کودکان خود در مدارسی که بنیان آموزشی آنها به زبان روسی است در جمهوری باکو رو به افزایش است. به گزارش وب سایت خبری- تحلیلی آذریها
cache/resized/f316c6150309fd995e77cfc7c3f250b4.jpg
خبرگزاری آذرتاج خبر داد شرکت های تسلیحاتی ترکیه، روسیه ، رژیم صهیونیستی و بلاروس، گسترده ترین حضور را در نمایشگاه تسلیحاتی باکو ، ADEX-2018 دارند. آذرتاج
cache/resized/67694311a47c9edefcb34abe306ca672.jpg
خبرگزاري "اسپوتنيک" از افزايش تقاضاي تحصيل در مدارس روس زبان در جمهوري آذربايجان خبر داد و نوشت افزايش تقاضا موجب کمبود فضاي آموزشي و معلم در مدارس روس زبان در
cache/resized/c3cc69bb7871bd2d0b3954be05d8f75a.jpg
پايگاه اينترنتي « ويرتوالاذ» جمهوري آذربايجان مصاحبه منتشرنشده اي از حيدر علي اف، رييس جمهوري پيشين اين کشور را که 27 سال پيش انجام شده است، منتشر کرد که
cache/resized/22ae40b23afa48d7840bf5e67c1d9655.jpg
سخنگوی وزارت امور خارجه ارمنستان تاکید کرد بدون حضور نماینده قراباغ کوهستانی در مذاکرات صلح قره باغ میان جمهوری باکو و ارمنستان، رسیدن به صلح امکان پذیر نخواهد
cache/resized/8ba344815638ac8d5d432548c9c94d8a.jpg
    يكي از فعالان باند تجزيه طلب ضدايراني « داك » ( به اصطلاح كنگره آذربايجاني‌هاي دنيا )  و « دامب » ( به اصطلاح اتحاديه ملي آذربايجاني هاي دنيا ) در باكو
cache/resized/df901b2a15838ff071856cb1175397c1.jpg
انتخابات ریاست جمهوری باکو از ساعت 8:00 امروز یازدهم آوریل آغاز شد. به گزارش آذریها، در این انتخابات چند نامزد مستقل و حزبی و همچنین شخص الهام علی اف شرکت کرده
cache/resized/e7a1b679098188f26a82fb8122b9363d.jpg
پایگاه اینترنتی «ریپورت» از اعلام آمادگی  بغداد برای کمک به باکو در بازگرداندن زنان و فرزندان داعشی های جمهوری باکو به این کشور خبر داد. به گزارش پایگاه
cache/resized/a7167f356cc0fdf1febab1878fb7f2b9.jpg
علی حسن اف مشاور ارشد الهام علی اف از اعتراض فعالان سیاسی کشورش نسبت به انتخاب نام "جمهوری آذربایجان" برای منطقه آران و شروان انتقاد کرد.به گزارش آذریها در
cache/resized/0093b9e6ce138cb0d2867847fc9cd24e.jpg
«باکو ساهاکیان» رئیس جمهور قراباغ کوهستانی طی سفر رسمی به ایالات متحده در کنگره این کشور حضور پیدا کرد. به گزارش وب سایت خبری- تحلیلی آذریها، «باکو ساهاکیان»،